خیلی کم مونده

نیک عزیزم، هیچوقت هیچوقت خودت رو در موقعیتی قرار نده که یکی حاضر بشه بهت ک*شعر بگه عزیز دلم.

و بله من رسیدم خونه. از همین الآن حس زندگی در من شکل گرفت.

جالب بود

چقدر قشنگ بود، دیدن اینکه چقدر بی احترامی و جدی نگرفتنم توسط اطرافیانم، واسم بی اهمیت شده.

هی پسر واقعاً آدم بزرگ میشه دغدغه های گذشتش چقدر براش سبک سرانه و بچگونه به نظر میاد.

چی میشه؟

من ماشینم، زمینم و همه سرمایم رو فروختم و طلا گرفتم. و بلافاصله ماشین گرون شد و طلا اومد پایین. اشتباه کردم؟! اینو زمان مشخص می‌کنه. ولی خب ماشین نداشتن واقعاً داره اذیتم می‌کنه خیلی دست و پام بستس

عوضی

خب عفریته ی عزیز اشتباه نکن، تو گذشت نکردی تو راه دیگه ای نداشتی. کسی که گذشت کرد من بودم در حالی که راه خیلی خوبی داشتم تا واقعاً از زندگی بیزارت کنم.

یه کام بک شاااااد

فردا می‌خوام برگردم برم خونم. خونه ای که باید شیشه ها و ظرف های شکسته جنگی رو کنار بزنم و جایی پیدا کنم که توش بخوابم.

تصمیم گرفتم حتی اگر جنگ اتمی هم بشه از خونم برنگردم.

دلم واسه خونم تنگ شده، اینجا بودن هر ثانیه داره اعتماد به نفس منو بیشتر میگیره.

+دی ماه چه خبر بود؟

- هوا بوی خون میداد