ما که اینطور غریب نبودیم

تمام صداها از جنگل روفته شده بود. و یک سکوت عظیم، نغمه ی زلال را مینوشید درختانی که شاخه هایشان را افشانده بودند، برگهایی که میشکفتند یا میپژمردند، و حیواناتی که تنفس میکردند، همه خفه شده بودند... و شب نشکسته و دست نخورده و سالم، گوش میداد.

مردی، در سالن خالی مینواخت ... میان دهکده ی نامسکون، در قلب شبی که سلاح های منجمد کمین میکشیدند، میان ظلمت شبی که ترس و تصادم، گشتی ها را انتظار میکشید، مرد، چنان مینواخت که گوئئ در درشتی سیل زده تنهاست، بکلی تنهاست.

پایان بدی بود نیک

من از مشاهده ی ثانویم اینطور نتیجه گرفتم که... دختر میخندید!

دیگر نمیدانستم کجا هستم. من در میان خواب هایم باز دستان او را دیدم. نه روی سینه و نه روی صورتش. من آنها را به پشت آن مردی دیدم که این دستها او را از پایین به بالا مالش میدادند. شاید هم غیر از این بود. اما بالاخره او شجاعت مرا – بعد از آنکه دیگر لازمش نداشت – کشته بود.

هوا تکان نمیخورد، مرغها لای شاخه ها ساکن بودند. آوازشان را میخواندند و مثل این بود که پریدن را دیگر دوست ندارند. سوسکها همینطور مدام دندان قروچه میکردند... اما بنظر میامد که در برابر بی نظمی زنها و آدمها و از تفکر درباره ی هر کدام از اینها، زمین از حرکت باز ایستاده است.

غم چنان وجودم را سر کشیده بود که هیچکس از من چیزی نمیخواست، هیچکس مرده و زنده من را جستوجو نمی کرد، برای اینکه دست های من خالی بود!

و من، پای یک صنوبر نشسته بودم.

مثل یک بیشعور دهاتی پای درخت صنوبر نشسته بودم.

رنه بارژاول

vurgunum

افلیای عزیزم امیدوارم حالت خوب باشد.

اما بعد...

در نامه ی قبلی برایت از شدت جراحاتی که بر روح بی عصیانم وارد بود شرح حال گفتم، و از نامه ای قریب الوقوع به تاریخ 10 آگوست به تو نوید حال خوبم را دادم. اما زیبای من تنها رفیق بی ستارگی هایم، دست زمانه مرا خشکاند. قرار بود در تاریخ تولدم به تو نامه ای سراسر مسرت و خوشحالی بدهم از اینکه توانستم در شرایطی به شدت سخت و نفس گیر بر خواسته و بسان تمام روزهای غربتم که هیچ چیزی جز امید در صدای پر از هیاهو و تشویش خیابان شوش نداشتم جولان دهم اما نشد.

بگذار برایت از تفاوت درد ترک شدن و درد خیانت بگویم. ترک شدن بسان وزیدن باد خزان بر بستر تمام باغچه ی توست که زمانی می آید و تمام آنچه را به خون دل در تمام بهار و تابستان کاشته بودی میخشکاند و میبرد اما دیری نمی پاید که بهار و موسم مسرت بخشش دوباره در روح مرده ی باغچه ی تو میدمد و همه چیز دوباره قشنگ و پر از نیلوفر میشود. اما خیانت علامت سوالی بزرگ در باغچه ات میگذارد و بهار از پس بهار می آید و اصلا یارای مبارزه با خزانت را ندارد. بهاری پس از بهار دیگر تو شکسته و خشکیده ای.

آن شب که تا صبح از فرط بی کسی تمام آنچه در حسابم بود برداشتم و در خانه ی تک تک روان شناس ها را زدم تا شاید کسی به من بگوید چرا او مرا با خیانت، ترسناک ترین بخش زندگی ام (در حالی که میدانست) رهایم کرد؟ اما هیچکس پاسخی نداشت. شبی بود کولاک افلیای عزیزم عجیب شبی بود آن شب. برای به سحر رساندنش تا صبح جان کندم و ثانیه ها قهر بودند و صدای تیک تیکشان نمی آمد خیال میکردم من آن شب سحرگاه را نخواهم دید.

شب بعد خواستم خودم را به جمعی برسانم گمان میکردم التیام از من بسیار دور است، در جمع، جسمم بود و ذهنم نه، تا آن سوال همیشه گریه آور از من پرسیده شد:

+چرا ناراحتی؟

همیشه در برابر این سوال ناتوانم، چون همیشه کسی که این سوال را از بقیه میپرسد منم. کم پیش می آید که نقش حال خوبه خودم را فراموش کنم و کسی مچ من را بگیرد. پس جلوی اشک هایم را گرفتم و برای فرو خوردن بغض در صدایم گفتم:

- خوبم ناراحت نیستم.

سوال دوباره و دوباره تکرار شد تا وقتی به چشم های سائل نگاه نمیکردم موفق بودم از نشان دادن غم سینه ام بگریزم، ناگهان از سر خشم میخواستم تا او را متوجه کنم من خوبم و اینقدر این سوال نحس را که ثمره ای جز اشک نیست نپرسد اما دقیقاً همان لحظه بود که چشم هایمان به هم تلاقی کرد و آه افلیا هق هق غریبانه ای بود...

در تاریخ پنج آگوست وقتی غروب شد میخواستم برایش بنویسم:

تو با خیانتت اعتماد من را

با رها کردنت امید من را

از کف قلبم جارو زدی و بردی اما بی ثمر دیدمش این پیام را. پس با خودم خلوتی کردم و دلداری دادم که او با آن دیگر خوش است پس نه جوابی برای من دارد و نه نشانی از شرمساری. برایش خوشحالی کردم و...

اما بهار مرده بود

ما، _ما که دوباره بر میخواستیم_ میان جاده بیحرکت بجای میماندیم. دیگر آرزو نداشیم به سفر خود ادامه دهیم. بوی تمام این گوشتهای خون چکان و سوخته، مثل ابرهایی پست و کند حرکت، مثل گردبادهای گندیده ی آرامی بر تمام زمینهای عالم منتشر شده بود. احساس میکردیم هوایی که استنشاق میکنیم طاعونی و نفرت باراست. و هوایی که استنشاق میکردیم، احساس میشد گرمای برگها ی مرده یی را دارد که زیر برف مدفون شده باشد، و بوی پامچال های کنار جویبار را دارد... روح ما بوی گند میداد. اما زمین از این خون و از این گوشتهای شکنجه شده تغذیه میکرد. احساس میشد که زمین خوشحال است.

کودکان ما بیقراری میکردند، چشماهایشان میدرخشید و موهایشان در باد می ژولید. آنها بوی ننگ و خستگی ما را استشمام نمیکردند. باد سخت، سرشان را از تمام رنگهای علف و گلها و نغمه ی پرندگان پر میکرد. آنها ما را میکشیدند، هلمان میدادند، درختان و حیوانات و همه تصویرهای تازه را باانگشت بمامینمودند و استنطاقمان میکردند. و ما ناچار بودیم بخاطر آنها براه ادامه دهیم، و بنظر بیاییم که به بهار باور داریم...!

رنه بارژاول

لطفاً مرا دریاب

آه نیک عزیزم خواهش میکنم ازت هر موقع در جوار این زندگی پر از نکبت وایستادم و دارم لحظه لحظه از دست رفتن خودم رو می بینم، دستم رو بگیر و بیار اینجا و بذار حداقل اینجا بنویسم.

من غمی ندارم، اما نمیدونم چرا از هیچ چیزی لذتی نمیبرم، هیچ چیز غمگینم نمیکنه فقط خیلی خیلی اضطراب دارم، انگار هر لحظه منتظرم بمیرم. چرا هیچ چیزی هیچ حسی بهم نمیده. هیچ حسی فقط دارم حس میکنم تو باتلاقی گیر افتادم که نمی تونم ازش رها بشم. چند دقیقه پیش با روان پزشک تماس گرفتم و گفتم لطفا مرا دریاب و گفت دارویی برات مینویسم ازش استفاده کن. هر شب بعد از شام یک عدد تا صبح روز سی امین روز و بعد با من تماس بگیر. و اگر گارد داروی روان پزشکی داری بیار پایین و رفته رفته خالق احساسات خوب خودت باش.

همه چیز به طرز وحشتناکی عجیبه